خرید بک لینک
دوران راهنمایی از اون دخترای شیطون بودمیک درخت انار کنار دیوار مدرسه بود که رو شاخه هاش کلی انار چشمک میزدیک روز به دوستم بنفشه گفتم این انارا ناجور رو مغز من هستن بدو برو به پا کسی نیاد تا برمرو دیوار و از انارا بچینم ..خلاصه از اونجا که حواس بنفشه خانوم بیشتر به بالا رفتن من از دیوار بود تا کشیک دادن ...ناظم محترم از روی دیوار مچمو گرفت خخخگرچه وانمود می کرد که خیلی عصبانی ولی ته خنده ی صورتش جامعا مشخص بودخلاصه اون ثلت انضباط من 18 شد به علت رفتن بالای دیواراز اون موقع ها سالهاست می گذره و حاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 16:18

 آن قدیم قدیم ها همه چیز واقعی تر بود. زنگ میزدیم خانه ی هم و جوابِ چه خبر ها این بود که ملالی نیست ؛ جز دردِ دوری شما ... واقعا دلتنگ میشدیم و برایش کاری میکردیم. نمیگذاشتیم بماند کپک بزند. تلفن را که جواب نمیدادند میرفتیم دمِ درشان ،بالاخره ول کنِ ماجرا نبودیم تا اصل حالِ همدیگر را بفهمیم. شش هفت نفری قد و نیم قد جا میشدیم در ماشین که برویم سفر ؛ بعد هفت هشت ساعت میخکوب مینشستیم و آب از آب تکان نمیخورد. دوست داشتن را در سیب و هلو به قسمت های مساوی تقسیم میکردیم و هیچ کس بی نصیب نمیماند. حالا هیچ چیز راضی کننده نیست ؛ نه احوالپرسی ها نه رفت و آمد ها نه زنگ هایی که اصلِ حالِ آدم برایشان مهم باشد... ملال هم تا دلمان بخواهد هست. یک چیزمان کم است و خیلی چیزهایمان را اضافه آورده ایم. کِش میآید دلتنگی هایمان ، نبودن هایمان .. و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. ما همدیگر را کم آورده ایم و خودمان را زیاد. قدیم ها آدم خودش را تقسیم میکرد هیچ قسمتی زمین نمیماند ،همه هم از پس قسمتِ خودشان برمیآمدند. الان است که مانده ایم روی دستِ خودمان .. نه میبرندمان و نه خودشان میآیند .. همدیگر را بلد نیستیم یا اصلا نمیخواهیم یاد بگیریم. چهارتا آدمِ بی سواد در دوست داشتن ، در بغل کردن ، در دلم برایت تنگ شده ؛ میخواهم ببینمت ، جمع شده ایم دورِ هم و نه رفتنمان رفتن است نه ماندنمان ماندن .. کاش تا زمین گیر نشده ایم کسی بیاید که ما را بلد باشد. بداند مثلا بینِ سطر هشتم تا پانزدهممان بغض داریم و حول و حوش سطرِ نوزده تا سی و یک دو خودمان هم نمیفهمیم حالمان را .. فقط .. کاش کسی بیاید خواندنمان را بلد باشد .. همین  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

ای خزانهای خزنده در عروق سبز باغ کین چنین سرسبزی ما پایکوبان شماست از تبار دیگریم و از بهار دیگریم میشویم آغاز از آنجایی که پایان شماست...

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

u200d ما را با ایستادن توی صف، با دویدن وقت صدای آژیر قرمز، با ترس داشتن ویدئو، با شببیداری از هراس جهنم، با وهم پیروزی خیر بر شر، با پوشیدن لباسهای نیمدار خواهر و برادر بزرگتر، با داستان راستان، با قصه ظهر جمعه، با تعلیم و تعلم عبادت است، با مانتوی بلند و گشاد، با ترس از آویخته شدن از موهایمان، با توکل، با هر که دندان دهد نان دهد، با ازدواج نیمی از دین است و شهیدان زندهاند بزرگ کردند. ما از زیر پتو یواشکی چشم میدوختیم به هما مالینی و امیتا باچان و چهارشنبههای قطر و ترجمه خوره فیلمهندی فامیل که میگفت بسنتی میگوید عشق نمیمیرد، یار نمیمیرد، تا جهان هست من میرقصم، و رقصش را راهزنهای دورتادورش به ریشخند گرفتهاند و پای خونچکانش را و رنگارنگ پیرهنش را و منجی همیشه دستبسته است. همیشه در بند است و ما باید جورش را بکشیم و تحمل کنیم چون ایمان داریم یار نمیمیرد، عشق نمیمیرد... ما اینطور بار آمدیم و به اینجای روزگار رسیدیم، اسیر در خانه و هر کار که میکنیم هشتمان نه نمیشود و دخلمان از خرجمان کوچکتر است و کار و کاسبی هم تخته شده و دو هفته تعطیلی هم چیزی نیست جز درد بی درمان بیشتر. مایی که همهمان خوشرقصتر از بسنتی عمریست که جان میکنیم و به رویمان نمیآوریم که عشق مرده و یار مرده و رقصیدن ما چیزی نیست جز تکان دادن ابلهانه سر و دست و کمر. ما میرقصیم. ما ادامه میدهیم. ما تا زندهایم میرقصیم. به ساز دنیا میرقصیم و پای بر خردهشیشهها میگذاریم و عین خیالمان نیست که دیگر خود هندیها هم توی فیلمهایشان ساری رنگ به رنگ نمیپوشند و خال به پیشانی نمیچسبانند و هما مالینی خودش فعال سیاسی شده. ما تا آخرش خواهیم رقصید... ما را اینطور بار آوردهاند.... #الهام_فلاح&ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

هر آدمى دو قلب دارد. قلبى كه از بودن آن با خبر است و قلبى كه از حضورش بيخبر. قلبى كه از آن با خبر است، همان قلبى است كه در سينه مى تپد. همان كه گاهى مى شكند، گاهى مى گيرد و گاهى مى سوزد. گاهى سنگ مى ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: دوشنبه 4 اسفند 1399 ساعت: 13:58

در حال حاضر علاوه بر همان بهشتی که به خاطر مقام والای مادری وعدهاش را قبلا گرفتهام، زوری زوری شغل انبیاء هم چپانده شد زیر بغلم و هرروز چند ساعت به معلمی از نوع بیحقوق و مزایایش مشغولم... آنلاین درسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: دوشنبه 4 اسفند 1399 ساعت: 13:58

گاهی دست خودت را بگیر و به خرید برو!برای آخر هفته ات برنامه ی سینما و تاتر بچین!خودت را به نوشیدن یک قهوه در کافه ای که دوست داری دعوت کن.چشمانت را ببند و برای خودت یک موزیک آرام بگذار.بیخیال ماشین و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: دوشنبه 4 اسفند 1399 ساعت: 13:58

برای سال های قبلِ خودم دلتنگم، برای صبحِ زودی که توی حیاطِ مدرسه کنار هم آماده ایم برای اردوی یک روزه، برای لحظه های آخری که توی دلمان غنج میرفت از اینکه زنگِ بعدیمان ورزش بود؛ برای صبحِ خواب آلود و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: دوشنبه 4 اسفند 1399 ساعت: 13:58

u200d بهت یک نصیحت میکنم؛
شایدم یک وصیّت!
«آن چیست؟»
«روزشماری مکن! حتّی اگر فکر می کنی در مهلکه افتاده ای روزشماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن!
شب نمیتواند تمام نشود.
طبیعت شب آن است که برود رو به صبح.
نمیتواند یکجا بماند. مجبور است بگذرد.
اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سنگین و سنگینتر میکنی؛
بگذار شب هم راه خودش را برود.»

محمود_دولت_آبادی

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 9:02

خدا کارش درسته نمی دونم گیم آو ترونز یادتونه یا نه؟ دیدین اصلا؟ فصل آخر، شب قبل از جنگ با شاه شب، همه فکر می کردن فردا می میرن، تقریبا همه شون در یک چیز برابر بودن تقسیمِ مساوی مرگ. شب قشنگی بود، همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 9:02

کرونا در همان ابتدای ورودش حکمی داد: دستهای تان را بشویید. فقط با شستن دستهاست که زنده میمانید. نجات در شستن دستهاست! و در این حکم پیامی نهفته است. پیامی نه فقط برای آدمها و انسانهای منفرد، بلکهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 9:02

چهارده سال تلاش یک کرم پشمالوی قطبی یه برنامه مستند دیدم در مورد قطب شمال. بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه ی سال زمستون تاریک و سرمای وحشتناک. پنج دقیقه از این مستند در مورد یه کرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 13:06

خاطره یک ﺍﯾﺮﺍنی مقیم آلمان تعریف میکرد که سالها قبل ﺍﺯ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ که ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻞ ﭘﻨﯿﺮ در ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻏﺮﻕ ﺷﺪه ﻭ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺒﻮﺩ پنیر ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺑﺸﯿﻢ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺭﻓﺘﻢ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ۱۰ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﻨﻢ، ﻣﻮﻗادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 13:06

شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن میکرد و کت آقاجون را از کمد بیرون میکشید میفهمیدیم قرار است جایی برویم همان سرِ شب با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم برای رفتن به یک شب نشینی آقاجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 21:01

شاید سخت بشود توضیح داد اما برای من چیزی هیجان انگیزتر از این نبود که با جورابهای خیس از کفش های سوراخ و دستهای ترک خورده از سرما، بروم توی خانه ی دو اتاقه ی آقاجون و ببینم که توی یکی از اتاقها، چاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 21:01

صفحه بندی